اعرابی ای ، خدای به او داد دختری


و او دخت را به سنت خود ننگ می شمرد

هرسال کز حیات جگرگوشه می گذشت

شمـع محبـت دل او بیـش می فسـرد

روزی به خشم رفت و ز وسواس عار و ننگ

حکم خرد به دست رسوم و سنن سپرد

بگرفت دست کودک معصـوم و بی خبر

تا زنده اش به خاک کند سوی دشت برد

*****

او گرم گور کندن و ، از جـامه پدر

طفلک به دست کوچک خود خاک می سترد...

 

 

 

 

 

دسته ها : عاطفی - متن ادبی
يکشنبه سوم 8 1388

 

در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند: شادی، غم، غرور، عشق و… روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت. همه ساکنین جزیره قایقهایشان را آماده و جزیره راترک کردند ،اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند، چون او عاشق جزیره بود. وقتی جزیره به زیر آب رفت عشق از ثروت که قایقی باشکوه داشت کمک خواست وگفت: آیا میتوانم با تو همسفر شوم ثروت گفت: نه من مقدارزیادی طلا و نقره دارم وجایی برای تو ندارم. عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکانی امن بود کمک خواست.غرور گفت: نه چون تمام بدنت خیس وکثیف شده وقایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد. غم در نزدیکی عشق بود پس عشق به او گفت: اجازه بده که با تو بیایم غم با صدایی حزن آلود گفت: اه من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تنها باشم. عشق سراغ شادی رفت و او را صدا زد اما انقدر غرق شادی وهیجان بود که حتی صدای عشق را نشنید. آب هر لحظه بالاتر می آمد وعشق دیگر نا امید شد که ناگهان صدایی سالخورده گفت: من تو را خواهم برد. عشق از خشحالی فراموش کرد اسم پیرمرد را بپرسد و سریع سوار قایق شد. وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود ادامه داد وعشق تازه فهمید که چه قدر به گردن پیرمرد حق دارد. عشق نزد علم رفت وگفت: آن پیرمرد که بود که جان مرا نجات داد؟ علم پاسخ داد : زمان 

عشق با تعجب پرسید چرا زمان به من کمک کرد؟؟؟ 

علم لبخندی خردمندانه زد وگفت: 

((زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است))

دسته ها : عاطفی
دوشنبه بیست و ششم 5 1388
X