سلام دوستان . امید وارم از عملکرد این وبلاگ راضی باشید . 

مطمئنا نیز وبلاگ کاستی های زیادی داره ، پس اگر انتقاد یا پیشنهادی داشتید بگید .

چند وقت پی یکی از دوساتان کتاب عقل و احساس نوشته ی جین استین رو می خواستند که متاسفانه توی نت فقط برای فروش بود .

اگر شما دوستان دنبال کتابی می گشتید بگید سعی می کنم پیداش کنم .

اگر کسی هم بخواد تبادل لینک می کنیم .

موفق باشید .  

دسته ها :
شنبه نهم 8 1388

یه نگاه به این سایت بندازید .  

http://www.fal.maghsad.com

خیلی جالبه .

طرز کارش هم ساده هست .

اگر تونستید حدس بزنید !!!!؟

اگر حدس زدید حتما توی قسمت نظرات بگید .  

دسته ها : متن طنز
چهارشنبه ششم 8 1388

 

 

کسی اونجا نیست؟


مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟


پس چرا کسی جواب نمیده؟


یهو یه صدای مهربون بگوش کودک نواخته شد!


مثل صدای یه فرشته...


"بله با کی کار داری کوچولو؟


خدا هست؟ باهاش قرار داشتم


قول داده امشب جوابمو بده


"بگو من میشنوم


کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی؟


من با خود خدا کار دارم...


"هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم


صدای بغض آلودش آهسته گفت


یعنی خدا هم منو دوست نداره؟


"فرشته ساکت بود


بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت


نه خدا خیلی دوستت داره


مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟


بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود


با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید


و با همان بغض گفت:


اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما...


بعد از چند لحظه هیاهوی، سکوت شکسته شد:


ندایی در گوش و جان کودک طنین انداز شد:


بگو زیبا بگو


هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو...


دیگر بغض امانش را بریده بود


بلند بلند گریه کرد و گفت:


خدا جون خدای مهربون


خدای قشنگم میخواستم بهت بگم


تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...


چرا؟ ولی این مخالف با تقدیره


چرا دوست نداری بزرگ بشی؟


آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم


قد مامانم، ده تا دوستت دارم


اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟


نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم؟


نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟


مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن


مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن


که من الکی میگم با تو دوستم


مگه ما با هم دوست نیستیم؟


پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه؟


خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟


مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد؟!


خدا پس از تمام شدن گریه های کودک گفت:


آدم، محبوب ترین مخلوق من


چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه


کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب


من رو از خودم طلب میکردند


تا تمام دنیا در دستشان جای میگرفت


کاش همه مثل تو


مرا برای خودم


و نه برای خودخواهی شان میخواستند


دنیا خیلی برای تو کوچک است...


بیا تا برای همیشه کوچک بمانی


و هرگز بزرگ نشوی...


و کودک کنار گوشی تلفن


درحالی که لبخندی شیرین بر لب داشت


در آغوش خدا به خوابی عمیق


و شگفت انگیز فرو رفته بود

دسته ها : متن ادبی
چهارشنبه ششم 8 1388



گفتم : خدای من ، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از

دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم ، آرام برایت بگویم و بگریم

در آن لحظات شانه های تو کجا بود


گفت: عزیز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات

بودنت برمن تکیه کرده بودی ، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی .

من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را

به نظاره نشسته بودم



گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ، اینگونه زار بگریم ؟



گفت : عزیزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید

عروج می کند ،اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز

هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان ، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه

شاد بود .



گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی ؟



گفت : بارها صدایت کردم ، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی ، تو هرگز

گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیز از هر چه هست از این راه نرو

که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید



گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی ؟




گفت : روزیت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، پناهت دادم تا صدایم کنی ، چیزی

نگفتی ، بارها گل برایت فرستادم ، کلامی نگفتی ، می خواستم برایم بگویی آخر تو

بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی .



گفتم : پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی ؟



گفت : اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را

نشنوم ، تو بازگفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر ، من می دانستم

تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی وگر نه همان بار اول شفایت می دادم



گفتم : مهربانترین خدا ، دوست دارمت ...

 

دسته ها : متن ادبی
چهارشنبه ششم 8 1388

 

 

 

 اعرابی ای ، خدای به او داد دختری


و او دخت را به سنت خود ننگ می شمرد

هرسال کز حیات جگرگوشه می گذشت

شمـع محبـت دل او بیـش می فسـرد

روزی به خشم رفت و ز وسواس عار و ننگ

حکم خرد به دست رسوم و سنن سپرد

بگرفت دست کودک معصـوم و بی خبر

تا زنده اش به خاک کند سوی دشت برد

*****

او گرم گور کندن و ، از جـامه پدر

طفلک به دست کوچک خود خاک می سترد...

 

 

 

 

 

دسته ها : عاطفی - متن ادبی
يکشنبه سوم 8 1388
X